امروز دوشنبه, 22 مهر 1398 - Mon 10 14 2019




تازه ترین خبرها

روزگار بستنی آلاسکا و شانسی فروشی در دهلران...

روزگار بستنی آلاسکا و شانسی فروشی در دهلران...
 
همیشه به جسارت بچه هایی که بستنی آلسکا می فروختند یا شانسی و بامیه، حسودی ام می شد. از آنها خوشم می آمد...
 
 
 
 

روزگار بستنی آلاسکا و شانسی فروشی در دهلران...

نسیم دهلران/ احسان محمدی*: در شهری که بزرگترهای در جستجوی کار، بهترین شغلی که می توانستند پیدا کنند «کارگری روزمزد» بود حرف زدن از کار برای بچه ها شوخی بود. کارگرها دور میدان کبوترها ( که حالا جمع اش کرده اند) می نشستند و چشم به راه صاحب کار می ماندند، با دانه های درشت عرق روی پیشانی، صورت چین خورده، لباس های خاک گرفته ای که لکه های سیمان و گچ رویشان ماسیده بود. با کلنگی توی کیسه، شاید هم لقمه نانی .... حتی با عقل نیم پُخته بچگی ام همیشه نگاهم را از آنها می دزدیدم، حس می کردم در این زندگی دشوارشان من هم گناهکارم. فکر می کردم که چقدر انتظار برای کار و دست خالی خانه رفتن برایشان سخت است. دو سه نفر از بچه های همکلاس پدرهایشان کارگر بود. شریف زندگی می کردند اما تلخ و دشوار....
 
تابستان ها بچه های ابتدایی که می خواستند مستقل شوند یا کمک خرج باشند آستین بالا می زدند:
- بستنی ...آلسسسسسسکا!
- شانسی...بیا شانسی بخر!
- بامیه....بامیه عسلی!
 
این دو سه شغل دم دستی با کمی سرمایه اهدایی از طرف پدر و مادر شدنی بود. بستنی های یخی را با کمی پودر و آب شور دهلران می ساختند، می گذاشتند داخل کلمن یا جعبه های یخدان های یونولیتی و کوچه و خیابان را روی سرشان می گذاشتند. توی آن گرمای وحشتناک اگر پول داشتی و می خریدی خیلی هم می چسبید. خبری از دلستر و رانی و Red Bull نبود! عیش فقرا با یک بستنی یخی هم تکمیل می شد.
 
بازارشان موقع مسابقات ورزشی داغ بود و گاهی با هم دعوا می کردند. عرضه بیش از تقاضا بود و بازار رقابت محدود! شانسی فروش ها هم با یک کارد میوه خوری و جعبه شانسی راه می افتادند و سرظهر خواب از چشم همه می دزدیدند و از ته گلو فریاد می زدند:
- شانسی... بیا شانسی بخر!!
 
پول می دادی و انگشتت را روی یکی از خانه های شانسی می گذاشتی و قلبت به تاپ تاپ می افتاد. انگار انتظار داشتی بزرگترین معجزه عالم از آن خانه کوچک بندانگشتی بیرون بیاید! گاهی مدالی فلزی، گاهی انگشتانه، گاهی عروسکی کوچک و گاهی هم پوچ!... چقدر همه سرمایه «دو تومانی مان» را برای فتح آن خانه های «پوچ» قمار کردیم...!
 
همیشه به جسارت بچه هایی که بستنی آلسکا می فروختند یا شانسی و بامیه، حسودی ام می شد. از آنها خوشم می آمد، حتی حالا که خیلی از آنها مردهای میان سال محترمی شده اند که شاید خیلی دوست نداشته باشند کسی چهره شان را به خاطر بیاورد وقتی کوچک بودند و توی خیابان های گُرگرفته دهلران راه می رفتند و در آرزوی مشتری بود، در آن ظهرهای تابستان با زیرپیراهن هایی «گچره» زده از عرق، شلوارهای همیشه از زانوپاره و دمپایی به پا...
 
گاهی اوقات یاد آوردن از آن همه فقر، آن همه دیدن و نخواستن، آن همه مدارای مادرها با فقر پدرها، آن همه "او تماته"و " او نژی"، آن همه مناعت طبع و صبوری بچه ها، آن همه خشم و غم فروخورده پدرهای تهی دست، آن همه کفش و شلوار پاره، آن همه دانش آموز بی کیف و کابشن، آن همه آرزوهای کال، آن همه تلخی های زمانه ی زندگی در دهلران تلخ ام می کند، پرغصه ام می کند و دلم را درد می آورد. دلی که سالهاست نه بستنی یخی گاز زده، نه بامیه دهلرانی و نه برای باز کردن جعبه شانسی به تلاطم افتاده است.... ما مردمان «با تمام مصیبت ها صبور» بودیم...هستیم....
 
یاد همه آن بچه ها به خیر که با دست های کوچک شانسی و بستنی و بامیه می فروختند اما آرزوهای بزرگ و قلب های بی غل و غش داشتند...
 
*روزنامه نگار
 
30741
انتهای پیام/

بستن


1392 © تمامی حقـوق این سـایت متعلق به پایگاه تحلیلی خبری نسیم دهلران می باشد. 
 
 
استفاده از اخبار فقط با ذکر منبع "نسیم دهلران" مجاز است.
 
مجوز استفاده از قالب خبري ناب نيوز براي اين دامنه داده نشده , براي دريافت مجوز قالب بر روي لينک ، ( درخواست مجوز ) کليک کنيد