امروز دوشنبه, 29 مهر 1398 - Mon 10 21 2019




تازه ترین خبرها

برای بانوی زائری که از شلمچه می آمد

برای بانوی زائری که از شلمچه می آمد
 
از خاک شلمچه می خواهم برایتان مهر نماز درست کنم...
 
عبدالحسین رحمتی/ نسیم دهلران، گوشی را خودش برداشت. گفتم : خسته نباشی مادر! با همان صدای گرم و گرفته اش گفت : زنده باشی!
 
-تازه از راه رسیده ای. اما از سفر شلمچه برایم بگو! از اروند ، از ...
 
آهی کشید و برایم از نیزارها و از اروند گفت. کلمات در غبار آهش می پیچیدند، انگار شعر می گفت .
 
از عشق ، از زخم ، از حماسه 
-
دوباره حرف بزن بانو ؟ بانوی زخم 
-از ماشین  ها پیاده شدیم. اینجا شلمچه است، قطعه ای از بهشت، آنجا که بچه های آسمان بر آن گام نهادند اینجا به خون عزیزانمان آغشته است. شلمچه ای را می شنوی، شلمچه ای را می بینی. شهادت غریبانه بچه های ما اینجا به اوج خود رسیده است. اینجا فرشته ها دست بچه های ما را گرفته و به آسمان برده اند ...
 
با همان صدای بغض آلود ادامه داد : 
کفش هایمان را کندیم، باپرهنه بر خاکی قدم نهادیم که نی هایش غریب نوازی می کردند، خدا می داند دلهایمان شکست و سر زخم دلمان وا شد. یک لحظه به یاد مسافرمان افتادم که با پرستو های فروردین در دشت های "مهران" پرپر شد .
 
من هم که از پشت گوش این حرف ها را می شنيدیم، دلم بی قراری می کرد، هوای گریه داشتم، با خود گفتم: ای دل غافل !
ما چقدر از آسمان دور مانده ایم . "شهادت برد هر کس را لیاقت داشت ".
 
به خودم آمدم، گفتم: بانو؟ باز هم از سفر شلمچه بگو: احساس کردیم دیگر نای گفتن ندارد. اما پا به پای اشک ها حرف هایش را ادامه داد و گفت:
وقتی روبروی اروند می ایستیم، بعد از چند لحظه سکوت صدای موج های اروند تورا ، روح سرگردان تورا تکان می دهد .
 
آبی را از اروند بصورت به پاشیم صفای دیگری دارد. دورها را نگاه میکنیم. مسجد "فاو" را می بینیم آنجا که پیشانی های خونین بر خاک خدا سجده آوردند .
 
گفتم : چگونه است که این قدر خوب توصیف می کنی؟
گفت : باید بروی ببینی، آنجا واژه ها همه شعرند، شعرها همه زخم اند و زخم ها هستند که کم کم تورا شهید می کنند.
 
جای تو واقعاً خالی بود، هر چند شعرهایت آنجا بودند در هوای پر از عصمت "ام الرصاص" کاش آنجا بودی و از مصنوی های دلتنگی برایمان می خواندی .
 
احساس کردم دیگر طاقت گفتن ندارد. گفتم: خدمت می رسم و حرف های شنیدنیت را در خانه برایم بگو.
 
داشتم خداحافظی می کردم که گفت :
راستی یادم رفت، برایت سوغات خوبی آورده ام .
گفتم: چه آورده ای بانو! 
مکثی کرد و گفت: کمی از خاک شلمچه می خواهم برایتان مهر نماز درست کنم !
 
30741
انتهای پیام/

بستن


1392 © تمامی حقـوق این سـایت متعلق به پایگاه تحلیلی خبری نسیم دهلران می باشد. 
 
 
استفاده از اخبار فقط با ذکر منبع "نسیم دهلران" مجاز است.
 
مجوز استفاده از قالب خبري ناب نيوز براي اين دامنه داده نشده , براي دريافت مجوز قالب بر روي لينک ، ( درخواست مجوز ) کليک کنيد